
وقتي نااميد شدي به ياد بياركسي رو كه تنها اميدش تويي وقتي پر از سكوت شدي ... كسي رو كه به صدات محتاجه وقتي دلت خواست ازغصّه بشكنه... كسي روكه توي دلت يه كلبه ساخته ...
ادامه مطلب
کاش من و تودو جلد از یک رمان بودیمتنگ در آغوش همخوابیده در قفسه کتابخانه روستاگاهی تو راگاهی مراتنها به سبب دلتنگیxa0به امانت میبردن...
ادامه مطلب
آری، آغاز دوست داشتن است گرچه پایان راه ناپیداست من به پایان دگر نیندیشم که همین دوست داشتن زیباست...
ادامه مطلب